تبليغاتX
مسعودزرهی زاده مسعودزرهی زاده
نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 11 قبل از ظهر روز سه شنبه 10 آذر1388

کمال مطلوب و غایت آمال بزرگان و دانشمندان جهان این است که اوضاع عالم به صورتی درآید که گرگ و میش از یک چشمه آب نوشند و شاهین و کبوتر در یک لانه آشیانه کنند. آدمی دست از حرص و آز بردارد و بوم شوم ستیزه جویی و کشتار و خونریزی از بسیط زمین رخت بربندد و عدالت اجتماعی به معنای واقعی در سراسر جهان حکمفرما شود. به عبارت اخری پهنۀ عالم مدینۀ فاضله گردد و به اصطلاح، ترجیح مرجوح بر راجح و تقدیم ناقص بر کامل را مفهومی نباشد. خلاصه هر کس در همان صف و مقامی که شایستگی آن را دارد جای گیرد.

مدینۀ فاضله جایی است که عقل و عاطفه توأماً در آن حکمروا باشد و هر کس در هوای تحقق چنین حکومت و نظام اجتماعی روزشماری می کند. مدینۀ فاضله یعنی حکومت لایقها. عبارت مدینۀ فاضله که امروز در بین اهل اصطلاح به صورت ضرب المثل درآمده و غایت و نهایت هر روش و سیستم عالی و درخشان را به آن منتهی می کنند اگرچه به ظاهر ساده به نظر می رسد ولی همین دو کلمه چون از یک اصل و فصل مهم فلسفی ریشه گرفته است از آن مکتب و مشرب فلسفی بالمناسبه اشارتی می رود.

به طوری که می دانیم سقراط و افلاطون و ارسطو سرآمد حکما و متفکرین جهان به شمار می روند و دانشمندان و فیلسوفان بعدی دنبال این سه نفر افتادند و کاروان حکمت و عرفان را تشکیل داده اند.

عبارت مدینۀ فاضله مبتنی بر آرا و عقاید افلاطون است که به سال 427 پیش از میلاد مسیح متولد شده قریب هشتاد سال عمر کرد و همه را با استفاده از محضر سقراط و سایر متفکرین معاصر و افاضه به طالبان علم و دانش مصروف داشت.

از افلاطون در حدود سی رساله باقی مانده که نفیس ترین یادگار حکمت و بلاغت به شمار می رود. آثار افلاطون با وجود طی زمان و گذشت اعصار و قرون متمادی طراوت و تازگی خود را از دست نداد و هنوز هم اهل ذوق و اطلاع از آن لذت می بردند و طالبان حکمت و عرفان از خرمن حقایق و معانی آن خوشه چینی می کنند.
سخنان افلاطون بعضاً چنان مترقی است که عمل و کاربرد آن در عصر حاضر هم هنوز زود به نظر می رسد.

اگرچه افلاطون به حقیقت عالم نظر داشت و تا اندازه ای می توان گفت که علم الهی ساخته و پرداختۀ اوست ولی به طور کلی می توان گفت که حکمت افلاطون ناظر بر عشق و اخلاق و سیاست بوده است که چو مدینۀ فاضله ناشی از سیاست افلاطون می باشد لذا به شرح سیاست مزبور فی الجمله می پردازیم:

افلاطون در سیاست عقیدۀ خاصی داشت و معتقد بود که حکمت بی سیاست و سیاست بی حکمت ناقص و باطل است. از طرف دیگر سیاست و اخلاق را یک منشأ دانسته برای تأمین سعادت بشر لازم و واجب می داند. به نظر افلاطون بهترین دولتها آن است که بهترین مردم حکومت کنند یعنی حاکم حکیم باشد یا حکیم حاکم شود.

اما در تطبیق فروع و تشکیلات هیئت اجتماعیه به تخیلات و نظریات مخصوصی پرداخت که با واقعیت تطبیق نمی کرد. فی المثل عقیده داشت که هیئت اجتماعیه وقتی کمال خواهد یافت که تملک شخصی و خانواده ملغی شود، ازدواج و زناشویی موقوف و منسوخ گردد و هیئت خانواده و اختصاص زن و فرزند در میان نباشد بلکه جفت گیری براساس فن اوژنیک یعنی فن اصلاح نژاد انسان، نه براساس عشق و تصادف انجام گیرد و مردان نیرومند و شجاع هر چه بیشتر ممکن باشد با زنان بیامیزند تا از تخمۀ ایشان مردان دلیر برای کشور پدید آید.

از طرف دیگر بچه هایی که بدین طریق متولد می شوند نباید پدران و مادران خود را بشناسند. از لحظۀ تولد دولت تعلیم و تربیت آنها را به عهده گیرد و این اطفال تا سن بیست سالگی از تعلیم و تربیت یکسان برخوردار شوند. به عقیدۀ افلاطون ورزش و موسیقی اساس تربیت مقدماتی را تشکیل می دهد. ورزش اندام را متناسب و زیبا می کند و موسیقی روح را هماهنگی می دهد و هرج و مرج و آشوب را از جهان دور می سازد.

پس از این دوره افرادی که استعداد بیشتری ندارند جزء طبقات کشاورزان و کارگران و پیشه وران می شوند و افراد مستعد ده سال دیگر یعنی تا سن سی سالگی تحت تعلیم قرار گرفته و به مطالعۀ علوم و حساب و هندسه و نجوم می پردازند. تا به اصول زیبایی شناسی آشنا شوند.

بعد از این دوره افرادی که در آزمایش توفیق حاصل نمی کنند طبقۀ سربازان و نیروی دفاعی کشور را تشکیل می دهند و بقیه که در دوره آزمایش پیروز گردیدند مدت پنج سال به مطالعۀ فلسفه می پردازند و برای رهبری کشوری که باید مدینۀ فاضله شود تربیت می شوند.

در مدینۀ فاضله افلاطون تساوی مطلق میان مردان و زنان برقرار است و تربیت آنان کاملاً مشابه و یکسان خواهد بود. این افراد برگزیده چون دوران پنج سالۀ تحصیل فلسفه را طی کردند و به تعلیمات عملی می پردازند و اصول صحیح کشورداری را یاد می گیرند یعنی آنچه در طول سالیان متمادی آموخته اند در زندگانی روزمره به کار می بندند و مدت پانزده سال بدین منوال ادامه می دهند تا مرد کار و عمل بار بیایند و در سن پنجاه سالگی به عنوان فیلسوف و حکیم کامل شایستۀ رهبری شوند و زمام امور کشور را به دست گیرند چه به عقیدۀ افلاطون:«فیلسوف می داند چگونه بیندیشد و کشور را از طریق تفکر صحیح اداره خواهد کرد در حالی که مغز مردمان عادی به مثابۀ آیینۀ شکسته ای است که حقایق امور به طور درهم در آن انعکاس پیدا می کند و اگر زمام امور کشور را بر عهده گیرند ملت را به گمراهی و سرشکستگی می کشانند.»
نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 9 قبل از ظهر روز یکشنبه 8 آذر1388

عید قُربان یا گوسپندکُشان[۱] (در عربی: عيد الأضحی) یکی از روزهای فرخنده در تقویم اسلامی است.

روز دهم ماه قمری ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسلمانان است که به یاد ابراهیم و فرزندش اسماعیل، توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود.

عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند.

البته برگزار کردن مراسم قربانی در این عید بر همه واجب نیست و تنها بر زائران کعبه در مراسم حج واجب است، اما بسیاری از مسلمانان در سراسر جهان در این روز، گوسفند، گاو یا شتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.

حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج، حیوانی را ذبح می‏کنند و پس از قربانی آنچه بر آنان در حال احرام، حرام شده‏ بود - مانند نگاه کردن در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‏گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در اسلام است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف‏ سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‏آید را عید می‌دانند.

همچنین در روایت‏های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.

عيد قربان ريشه در دوران قبل از تاريخ بشر دارد. انسان اوليه که از فهم طبيعت عاجز است، برای به دست اوردن ترحم خدايان دست به قربانی کردن حيوانات و انسان ها ميزند. اين سنت در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روایات مختلف دینی آمده است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.

او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر می‌روند و ابراهیم آماده سر بریدن فرزند محبوب خود می‌شود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می‌یابد، گوسفندی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم می‌فرستد.

این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان خدا، فریضه‌ای برای حجاج می‌گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهیدستان خوراکی فراهم سازند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان برپا گردد. نماز عید قربان باید در فاصله زمانی طلوع آفتاب روز عید تا ظهر خوانده شود و شامل دو رکعت است.

کرپن‌ها، همان روحانیان دین "مهر" بوده‌اند و به دلیل قربانی کردن "گاو" از سوی ایشان، واژهٔ "قربانی" نیز از همینان برگرفته شده



نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 8 قبل از ظهر روز چهارشنبه 4 آذر1388

جای هیچگونه تردیدی نیست که ایرانیها یکی ازمتمدنترین ملل جهان هستند، قدمت تاریخی چندین هزار ساله تمدن به عنوان پشتوانه ای بس عظیم ما ایرانی ها رادرصف اول فرهنگ جهانی قرار داده، غنا وتنوع فرهنگی در جای جای کشور ایران مشهود وحتی تاریخ هم نشان داده فرهنگ ایرانی همیشه فرهنگ قوم های مهاجم را در خود هضم کرده ودر حال حاضر هم این ایرانی ها هستند که غنای فرهنگی خودرادرقالب موفقیتهای حیرت انگیزوبا طی کردن مدارج عالی علمی به رخ جهانیان کشیده اندودر جشنواره ها والمپیادهای جهانی یکه تازمیدان وگاها بدون رقیب هستند.ماوارث این تمدن کهن هستیم وبرای حفظ وغنا بخشی این میراث عظیم واثبات این شان وجایگاه همچون گذشتگان ازهیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد.

اما امروزه ما شاهدپدیده ها ومسائلی هستیم وروزانه با یک سری ناهنجاریها مواجه میشویم که هرچندنمیتوان غنای فرهنگمان رابااین مسائل زیر سوال برداما قابل تامل میباشد.چرا که این مسائل از دیدیک تحلیلگراجتماعی وجامعه شناسان که به این مسائل دقیق وعلمی نگاه دارندیک مسئله ویا یک معضل بحساب اورده میشود.

مثلاوقتی که در خیابان در حال حرکت هستیم بطور همزمان ما شاهد یک سیستم روشنایی ناقص در اثرخرد شدن چراغ ها یا نوشته هایی زننده بر روی در ودیواریا پرتاب کردن اشغالها ودپوکردن انها در معابرهستیم یاامکان ندارد در سرویسهای بهداشتی عمومی در شهرها شاهدانواع واقسام نوشته های نامتعارف نباشیم.

یادربخش دیگربریز وبپاشهای بیهوده،قطعا از صحنه تلویزیون نظاره گرحضورمهمانهای خارجی در خیلی از مراسمات بوده اید.ازپارچه هایی که با دو زبان انگلیسی و ایرانی جهت خیر مقدم زده اند گرفته تا مبلمان درجه 1 وپزیرایی انچنانی،که هیچ کدام از انها یرای هیچیک از ایرانی ها در هیچ کشور خارجی انجام نمیدهند.ایا بجای این هزینه های گزاف بهترنیست که برحقوق کارمندان خودبیافزاییم تا پایان این مراسمات شاهد کیسه به دست بودن بعضی از انها که پرازمیوه یا پرسهای غذای اضافه هستندنباشیم.

یادربخش دیگردر فرهنگ رانندگی ما سریک 4 راه شاهد هستیدرانندگان هرطورکه میلشان کشید بدون توجه به علائم راهنمایی ورانندگی به هر سمت وسو میرانند.

در بخش دیگردرمجموعه های ورزشی چندوقت پیش تلویزیون ایران نظم تماشاگران ژاپنی رادر مقابل تماشاگران ایرانی به نمایش گذاشت.

وخیلی ازموارد دیگرکه در قالب این وبلاگ نمیگنجد.

به نظرمیرسد سیستم کنترل اجتماعی ناکارامد یارای مقابله با این معضلات را نداردبرخلاف بسیاری از کشورها که احساس ازادی ذهنی رو به شهروندان انتفال داده اما درحقیقت بایک سیستم کنترل اجتماعی قوی برانها مسلط وبه سوی اهدافشان سوق میدهند.

درهرحال ضرورت دارد تاملی عمیق در این خصوص شودوراهکارهای مناسب اندیشیده تا دیگرشاهداینگونه مسائل نباشیم.


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 5 بعد از ظهر روز جمعه 29 آبان1388

کتاب بهترین دوست انسان وشاید خیلی ازجملات دیگرکه در وصف کتاب شنیده ایم واز خواندن ان بهره ها برده ایم بساری از مواقع که به لحاظ روحی کمی در بحران و خسته به سبب شدت و مشکلات خاص کاری میشوم به سکوت و تنهایی پناه برده ودر ان فضای تنهایی شیرینترین وارامبخشترین کار که باعث تسکین روحم میشود مطالعه وکتاب خواندن می باشد درشرایط فعلی از هر فرصتی برای مطالعه کتابهای درسی وکاری استفاده میکنم وحتی بعد ازخستگی این مطالعه به خواندن کتابهای شعربخصوص از شاعران معاصر نیما،اخوان،یا شاملوو....که علاقه زیادی به انها دارم مشغول میشوم .چند شبی بود به بازخوانی کتاب زندگی و شعر فروغ فرخ زاد مشغول بودم و حیفم امد که چند سطری در خصوص این شاعر بزرگ معاصرچیزی ننویسم تقدیم به شما دوستان عزیز.

من از نهایت شب حرف میزنم                                                          پشت این پنجره

من از نهایت تاریکی                                                                              یک نامعلوم

وازنهایت شب حرف میزنم                                                                            نگران من وتوست

اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

 

فروغ فرخ زادشاعر معاصرایرانی است وی پنج دفتر شعر منتشر کردکه از نمونه های قابل توجه شعر فارسی هستند.فروغ با مجموعه های اسیر،دیوار،عصیان،در قالب شعر نیمایی کار خود را اغاز کردسپس اشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده وفیلمساز سرشناس ایرانی وهمکاری با او موجب تحول فکری وادبی در فروغ شد.فروغ با انتشار مجموعه در تولد دیگر تحسین گسترده ای را بر انگیخت سپس مجموعه ایمان بیاوریم به اغاز فصل سردرا منتشر کردتا جایگاه خود را درشعرمعاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

فروغ در سالهای 1330در 16 سالگی با پرویز شاپورطنز پردازایرانی که پسر خاله مادر وی بود،ازدواج کرد.این ازدواجدر سال 1334به جدایی انجامید.حاصل این ازدواج،پسری به نام کامیار بود.

فروغ فرخ زاددر روز 24 بهمن 1345 هنگام رانندگی با اتومبیل جیپ شخصی اش براثر تصادف در جاده در تهران جان باخت،جسد اوروز 4 شنبه 26 بهمن با حضورنویسندگان وهمکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.ارزوی فروغ از زبان خودش: ارزوی من ازادی زنان ایران وتساوی حقوق انها با مردان است.


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 12 بعد از ظهر روز چهارشنبه 27 آبان1388
عبارت مثلی بالا به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.

آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.
 
 


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 8 بعد از ظهر روز پنجشنبه 21 آبان1388

1-بالاخره امشب تونستم به کمک امپول و دارواین غول سرماخوردگی روکه امروزه خیلی مدرن شده وشناسایی ان برای ما به سادگی گذشته نیست چرا که سری های جدید ان به بازار عرضه شده وازانواع a.b.c. و....با کیفیتهای متنوع در خدمت(دورازجان همه)شهروندان هست شکست بدم قلم بدست بگیرم وکتابی بخوانم موبایل روشن کنم واس ام اس های دوستان را که نگران بودن جواب بدم.

خیلی از دوستان گله وشاکی بودن که یک سرماخوردگی این همه افه و عشوه نداره خودتو حبس کردی تو خونه میخواستم جواب این دوستانم رو در قالب یک داستان بدم که سرماخوردگی هم به این سادگی نیست که دوستان میگویند.

روزی به یک پادشاهی خبر دادن که هیاتی از پادشاهی مجاور برای ملاقات رسمی خدمت ایشان خواهند رسید پادشاه مقدمات کار رو در روزمقرر فراهم کرد وهمه چیزو برای استقبال اماده دیداز قضا وزیر پادشاه همانروز مبتلا به سرماخوردگی شدونتونست به مراسم مشرف شوند واین باعث ناراحتی وزیر شدواورو به فکرفرو برد که چه بهانه ای بیاورد که مورد غضب پادشاه قرار نگیرد چرا که اگربگوید بخاطر سرماخوردگی نرفته مورد لعن ونفرین پادشاه قرار بگیرد.خلاصه وزیر چاره رو در بریدن انگشت خود دید واین کارو انجام دادورفت نزد پادشاه،پادشاه به محض دیدن وزیرازاوسوال کرد که چرا حضورنداشتی؟وزیر جواب داد سرورم انگشت دستم بریده شد نتونستم بیام پادشاه گفت:چی؟انگشت دستت؟واقعا که من فکر کردم سرما خوردگی داشتی ونیومدی ندونستم بخاطر انگشتت بوده نتیجه اینکه سرماخوردگی رو دست کم نگیرید.

2-بالاخره استاندار استان هرمزگان هم بومی شدخوب جای بسی خوشحالیه که همه به یک اجماعی رسیدن که باید خواسته بحق مردم استان هرمزگان جامعه عمل پوشانده شوداین رو به فال نیک میگیریم اما نباید پایان راه بدانیم این امر وظیفه استاندار رو سنگینتر میکنه تمام نگاه ها به طرف وی زوم میشود سطح توقع وانتظارات مردم هم به نسبه افزایش پیدا میکنه امیدوارم که استاندار بومی ودرد اشنای خطه جنوب که طبق بررسیها و گزارشات مردمی کارنامه درخشانی در استان بوشهر داشتن بتواند در سکانداری استانداری استان هرمزگان موفق و این کشتی نجات رو به ساحل مقصود برساند ومشکلات وگرفتاری هایی که مردم ما با ان سالهاست دست به گریبانند بخصوص مرزنشینان وصیادان شهرهای سیریک و جاسک میناب و......چاره اندیشی عاجل واقدامات مقتضی صورت بپزیردودر اولین اقدام پسندیده است استاندار محترم و نمایندگان استان گرد هم امده و فارغ از مسائل سیاسی ازتمام ظرفیتها وپتانسیل موجود استفاده در راه هرمزگانی که شایسته مردم خونگرم این خطه باشد گام بردارندتا روزی که انشالله از هم اکنون شمارش معکوس شروع شده جناب اقای هاشمی تختی رو  بعد از توفیق خدمتگزاری مردم استان در صدارت وزارتی در مرکز ببینیم.


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 12 بعد از ظهر روز دوشنبه 18 آبان1388

 

عقربه ها ساعت ۱۰ را نشان میداد باید این کتابم را که 700 صفحه است تا پایان هفته تمام کنم مطابق برنامه زمانبندی شده سفت و سخت چسبیده بودم به خواندن تا افکار مزاحم فرصت مداخله در تمرکزم را نداشته باشند . در هوا سیر و سیاحت می کردم و در هر لحظه گوشه ای از جهان سر در می آوردم از بالا به کشورهای دنیا نظری می افکندم و زندگی جاری مردم آنجا را می دیدم .کشور ایران را دیدم خوشیها ، خنده ها ، ماشینهای مدل بالا، محبت همسر به زن ، مردم روانه کار و بازار و دانشگاه ، مادرانی که فرزندان خود را بدرقه مدرسه می کردند و یا چشم انتظار اعضای خانواده خود بودند شده بودم به مانند یک موجود فضایی که از بالا به مشکلات و مسائل روزمره جهان نگاهی می انداختم ، به ناگاه خودم را در دوران کودکی دیدم که چقدر صادقانه با دوستان و رفیقانم بدون ریا بازی می کردم حرف از ماشین و پول و مدل نبود صفا و صمیمیت هم چیزباالان متفاوت بود . باران ـ خورشید مهربانتر بود . صدای خروس همسایه ، صدای طبیعت ،طنین صدای اذان گوش را نوازش می داد صاف و رسا با صدای برش آهن و بوق ماشین قاطی نبود .سادگی خونه های قدیمی زندگی روح داشت دنیا در دستان تو بود سیریک آخر دنیا بود از وبلاگ و اینترنت خبری نبود. راستی بچه ها صبح هر که بیشتر پای نخلها را جمع کند جایزه دارد حرف پدر بزرگم بود انرژی داشت و انرژی می داد هر روز پدر بزرگم را می دیدم الان می دانم که خیلی دوستش دارم فردا همه چیز تعطیل باید برم پیش پدر بزرگم دلم براش تنگ شده الان کمتر می آید به دیدنمان . خداحفظش کند . وای اصفهان چقدر زیبا بود زاینده رود همیشه پرآب بود عموم  منو بیشتر می برد بیرون برای تفریح دنیا رنگی بود . راستی عموم الان کجاست؟ رفته جزایرقناری حتماً برگرده جزئیات سفر به همراه عکس برام می فرسته انشاء ا...

از سواری ابرها افتادم سرم به میز خوردبه خود امدم. من کجا بودم ؟خودم را دردنیای واقعی دیدم عقربه ها 12 شب را نشان می دهد . چرا اشکهایم جاریه ؟ هنوزکتاب صفحه های اولیه رو نشون میدادبه خودم آمدم و به مشکلات شهرداری و شورا به اینکه رئیس شورا رفته مسافرت تمام مسئولیت به دوش منه به جلساتی که روزانه باید 3 ساعت طول می کشید . صدای ناله کارگران شهرداری که دنبال گرفتن حقوق خود بودند . به یاد صف های طولانی جلو بانکها به نگاه های در کمین نشسته افرادی که دنبال ضامن برای گرفتن وام بودند. به اینکه هر روز شاهد اخبار ترور ـ عملیات انتحاری بمب گزاری انرژی هسته ای ، راستی هدفمندکردن یارانه ها به کجا رسید؟ افغانستان ـ عراق ـ فلسطین ـ زلزله بندرعباس آنفولانزای خوکی دیدن فحش هایی که در قسمت نظرات میزبان نگاه بهت زده ات هستندبه کشورهایی که با تهدید وجنگ به دنبال برقراری صلح بودن داعیه دموکراسی ومردم سالاری دارند کی باور میکنه خدایا امشب که اینجوری گذشت تا فردا...

 


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 7 بعد از ظهر روز یکشنبه 17 آبان1388


وقتی که یک نفر حرف زشت و نابجایی بزند می‌گویند حکایت این بابا هم همان حکایت بلبل است که به شاخ گل نشسته!

در روزگار قدیم یکی از خان‌‌ها تمام دوستان خود را که همه خان بودند به منزل خود دعوت کرد. روز میهمانی تمام خان‌‌ها سوار بر اسب بندی همراه نوکر مخصوص خود به خانه خان آمدند چون هرکدام از یک محل بودند همراه هم نیامدند بلکه جداجدا آمدند، وقتی جلو منزل رسیدند از اسب پیاده شدند و نوکر مخصوص هم اسب را در طویله یا جای دیگر بست و خوب به اسب رسید و از آن پذیرایی کرد، آمدند در اتاق پذیرایی نشستند .

البته هر نوکری مسؤول پذیرایی ارباب خود بود، تا وقت ناهار شد و از طرف صاحبخانه شروع کردند به ناهار دادن میهمان‌‌ها و هرکدام از نوکرها دست به سینه برای پذیرایی ارباب خود آمده بود. به خوبی خان‌‌ها را پذیرای کردند و ناهار دادند یکی از خان‌‌ها که مشغول غذا خوردن بود چند دانه پلوا که با رنگ خورشت هم زرد شده بود بر پشت سبیلش چسبیده بود اما خود خان متوجه نبود، تا اینکه نوکرش متوجه این موضوع شد و دید، یک دفعه از کنار در صدا زد: آقا! آقا! هرکدام از خان‌‌ها صدای نوکر خودشان را می‌شناختند و همه خان‌‌ها سر خود را برگرداندند و نوکر را نگاه کردند تا همان خانی که در پشت لبش باقیمانده غذا بود سرش را بلند کرد، دید نوکر خودش هست و جوابش داد، نوکر گفت: «آقا، بلبل به شاخ گل نشست» خان متوجه شد، پشت لبش را خوب پاک کرد، بقیه خان‌‌ها که در آن مجلس بودند خیلی تعجب کردند که این نوکر عجب حرف قشنگی زد و چطوری ارباب خودش را متوجه این موضوع کرد.

بعد از چند دقیقه یکی از خان‌‌ها برای ادرار به مستراح رفت و رسم چنان بود که وقتی آقا به مستراح می‌رفت نوکر او آفتابه را پر می‌کرد و برایش می‌برد. وقتی این نوکر آفتابه آب را برای خان برد، خان رو کرد به او و گفت: «دیدی امروز توی مجلس نوکر فلانی چه حرف قشنگی زد، چه نوکر خوبی، واقعاً خیلی خوب بود، و آقای خود را سرافراز کرد، خوب گوش کن ببین چه می‌گویم، هفته دیگر من میهمانی دارم و همه این خان‌‌ها به منزلم می‌آیند بعد از خوردن ناهار من همین کار را می‌کنم یعنی مقداری خوراکی به لب و سبیلم می‌مالم تو باید خوب متوجه باشی، یک دفعه صدا بزن و همین حرفی را که امروز نوکر فلانی گفت تو هم بگو تا من، در آن مجلس سربلند و سرافراز شوم».

نوکر این حرف ارباب را به یاد سپرد تا اینکه روز میهمانی فرا رسید و تمام خان‌‌ها آمدند، وقت ناهار که شد و سفره غذا را چیدند و خان‌‌ها مشغول غذا خوردن شدند درحین غذا خوردن همان خان یعنی صاحبخانه مطابق حرفی که به نوکرش در هفته قبل زده بود مقداری غذا بر پشت لب و سبیلش باقی گذاشت، خوردن غذا که تمام شد خان انتظار کشید که نوکرش همان حرف را بزند ولی نوکر آن عبارت را فراموش کرده بود و هرچه خواست آن حرف را به یاد بیاورد نتوانست خان هم چپ‌چپ به نوکرش نگاه می‌کرد و منتظر بود و اشاره می‌کرد تا اینکه نوکر یک دفعه صدا زد: «آقا! آقا!» خان متوجه شد و سر را بلند کرد و گفت: «بله» بقیه خان‌‌ها هم متوجه شدند. نوکر گفت: «آقا آن چیزی که آن هفته تو مستراح به من گفتی پشت لب و روی سبیل شماست پاکش کن!!»


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 9 بعد از ظهر روز جمعه 15 آبان1388


یک شب خروسی خواست برود خانه قاضی گردو بدزدد ، در بین راه به یک گرگی رسید . گرگ پرسید رفیق کجامی روی ؟» گفت می روم منزل قاضی گردو بدزدم گفت من هم بیایم ؟» گفتبیابا هم حرکت کردند رسیدند به یک سگ . سگ پرسید کجا؟» گفتند می رویم خانه قاضی گردو بدزدیم سگ گفت من هم بیایم ؟» گفتند توهم بیاباز رسیدند به یک کلاغ پرسید بچه ها کجا؟» گفتند می رویم خانه قاضی گردو دزدی » گفت من هم بیایم؟» گفتند توهم بیاباز رسیدند به یک مار.مار پرسید دوستان کجا؟» جواب شنید می رویم خانه قاضی گردو بدزدیم گفت من هم بیایم؟» گفتند توهم بیاباز داشتند می رفتند رسیدند به یک عقرب . عقرب پرسیدکجا؟» گفتند می رویم گردو بدزدیمگفت من هم بیایم؟» گفتند بیاخلاصه همه دسته جمعی به در خانه قاضی رسیدند .

در باز بود به داخل خانه رفتند . گرگ گفت من نگهبانی در خانه را به عهده می گیرم بقیه به حیاط رفتند . کلاغ روی شاخه درخت وسط خانه نشست . مار به زیر هیزم ها رفت . عقرب توی قوطی کبریت رفت و خروس که می دانست گردو توی تاپو در بالاخانه است ، به سگ گفت تو مواظب پله های بالاخانه باش » و خودش رفت بالاخانه تاپو و شروع به شمارش و دزدیدن گردوهاکرد . زن قاضی صدای گردوها را که شنید از رختخواب جست و به سراغ هیزم رفت تا آتش روشن کند . ماراز زیرهیزم بیرون آمد وزد به دستش . دوید سراغ قوطی کبریت . عقرب دستش را نیش زد . خواست توی تاریکی برای دستگیر کردن دزد به بالاخانه برود سگ پرید و پاش را گرفت خواست برود به همسایه ها بگوید و کمک بگیرد گرگ حمله کرد ترسید . دوید وسط باغچه تا از خدا کمک بخواهد تا گفت خدایا » کلاغ کثافت کرد درحلقش . در این میانه فقط خروس برد کرد وهرچه گردو خواست دزدید .


نویسنده : مسعودزرهی زاده - ساعت 4 بعد از ظهر روز پنجشنبه 14 آبان1388
 

به جهت نزدیک شدن امتحان کنکور ارشد وفشرده بودن برنامه کاری وعدم فرصت کافی جهت پرداختن به موضوعی در خورارائه برای بازدیدکنندگان وشاید مدتی دوری جستن از فضای اینترنت که خیلی زمانبر میباشد  وازطرفی بخاطروجودعلاقه ای که  برای تداوم این ارتباط با دوستان عزیزی که از این طریق با انها اشنا شدم وهم اینکه وبلاگ مطلب جدید داشته باشه سعی میکنم هر هفته با یک داستان کهن پارسی و یک ضرب المثل ایرانی که هم اماده و هم خودم علاقه دارم در خدمت شما باشم.                           

 التماس دعا


|